.
Sunday, April 4, 2010
Monday, March 15, 2010
...
آدم بعضی وقتا یاد چیزایی که نداره می افته وغمگین می شه. بعد هی باید یاد چیزایی که داره بیفته تا خوشحال بشه
.
واقعن زندگی سخته
وقتی که پدربزرگ به ژاپن رفت
پدربزرگم نگارگر بود. اولا یه مغازه ی کوچولو داشت سر نبش خیابونِ... اِم.. ، یه خیابونی که حالا دیگه خیلی پیر شده. صبح ها می رفت اون جا، کرکره رو می کشید بالا، می رفت تو و مینشست پشت میز شیب دارش و لیوانای آب رنگشو پر از آب میکرد و قلمشو برمی داشت و شروع می کرد با رنگا و طرحا حرف میزد و بازی می کرد تا عصر، و عصرا کرکره رو پایین می کشید و مغازهرو می بست و می رفت. پدربزرگم بعدها آدم مهمی شد، و با آدم های مهمی رفتوآمد داشت. یه خونه ی بزرگ خرید که سهتا پله ی سنگی داشت. دوطبقه. سه تا پله ی سنگی تا طبقه ی اول، و پونزدهتا پله ی دیگه تا طبقه ی دوم، تا خونه ی ما.
پدربزرگم همه ی اینارو با قلم زدن، خریده بود.
پدربزرگم نون سوخاری دوست داشت. ماستو با مربا می خورد. با من نمایش عروسکی بازی می کرد، با انگشتاش. پدربزرگم وقتی که همه ی موهاش، بهجز جلوی جلوش، سفید شده بود، سفیدِ سفید، هرروز پیاده می رفت پارک. بعدها که دیگه نمی تونست تا پارک بره، هرروز عصر باغچه ی کوچولوشو آب می داد. باغچه کوچولو بود، اما توش چندتا درخت سرو بزرگ داشت. اونارو خودش کاشته بود.
پدربزرگم، یهروز تصمیم گرفت بره ژاپن. آخه اونم ژاپنو خیلی دوست داشت، مث من. اما اون اینو نمی دونست. چون اون منو نمی شناخت. هنوز پدربزرگ نشده بود. آره اون یهروز تصمیم گرفت بره ژاپن. یا نمی دونم، ژاپن تصمیم گرفت که پدربزرگمو دعوت کنه، نمی دونم، آخه اون موقع من هنوز نبودم. پدربزرگم رفت ژاپن و برگشت. مثل همه ی جاهای دیگه ای که رفت و برگشت، بهجز یکیش، که یه روز که خیلی خیلی خیلی پیر شده بود، تصمیم گرفت بره اون جا و دیگه برنگشت. آخه خیلی خسته شده بود. دیگه نمی تونست نقاشی کنه. اون روز هوا آفتابی بود و من داشتم از مدرسه برمی گشتم، از مدرسه برگشته بودم. یادمه که اولین روز مدرسه بود. بعد از اون روز بود که دیگه مامان من باغچه رو آب می داد. هرروز عصر.
پدربزرگم از ژاپن یه روسری آورد. یه روسری آورد برای همسر کوچیک ترین پسرش، که تازه باهاش ازدواج کرده بود. اونا طبقه ی بالای خونه ی خودش زندگی میکردن. یه روسری چارگوش سرمه ای با خال های قرمز.
پدربزرگم یهروز تو ژاپن حوصله ش سررفته بود و تصمیم گرفته بود که بره پیاده روی. بعد توی راه یادش افتاد که بره سوغاتی بخره، بعد همین جور که داشت راه میرفت، یه مغازه ی روسری فروشی دید، بعد رفت توش. به آقای فروشنده به انگلیسی گفت: سلام. من یه روسری می خوام واسه عروسم. آقای فروشنده دستشو دراز کرد و یه روسری خال خالی آورد. گفت این خوبه؟
پدربزرگم یهروز تو ژاپن حوصله ش سررفته بود و تصمیم گرفته بود که بره پیاده روی. بعد توی راه یادش افتاد که بره سوغاتی بخره، بعد همین جور که داشت راه می رفت، یه مغازهی روسری فروشی دید، بعد رفت توش. به آقای فروشنده به انگلیسی گفت: سلام. این روسری خال خالیو که تو ویترینه می شه ببینم؟ واسه عروسم می خام.
بعدش اون روسری رو خرید اما نمیدونست که سی سال بعد دوباره خالخالی مد می شه بعد من یه روز تو آخرین روزای زمستون که هوا خیلی خیلی خیلی بهاریه، دم غروب میام خونه، نه از اون غروبای دلگیر تنها، ازون غروبای...اِم...، ازون غروبایی که همه چی یهجوریه که آدم هی دلش میخاد که این غروبه تموم نشه، هی کِش بیاد و دوست داره تنها باشه و شاید با صدای ساز دهنی و یه کم هم بوی دود سیگار، بعد همه ی پنجرهها باز بمونه و باد بیاد تو، اون وقت هوس میکنم که اون روسری خال خالی رو ببندم به گردنم و با وینست(دوربینم)، این عصرو قاب کنم اما چیکار می شه کرد، که بوی هوای دم عید که اصلن هم شبیه دم عید نیست توی عکسا نمی افته، این فقط منم که می افتم. با روسری خال خالی.
Thursday, February 25, 2010
پرواز بدون بالن
آنروزها با تمام احساسهای زیادم، هرروز صبح مسیری را پیاده میرفتم تا به پل هوایی برسم. روی پل وزن احساسات را بیشتر حس میکردم، روی قدمهایم. پلهها زیاد بود ولی بالای پل خورشید بود و من خوشحال بودم.
من هرروز این مسیر را میرفتم و روزهای زیادی این مسیر را میرفتم و گاهی باران میآمد و گاهی برف میآمد و گاهی هوا فقط ابری بود. اما بالای پل همیشه آفتاب نشسته بود و من روی پل را با احساسهای زیاد مختلفم خوشحال راه میرفتم. و ما از روی روزهای زیادی رد شدیم و آنروزها روی هم انباشته میشدند و یکروز دیدم که آنها قدشان از پل هم بلندتر شده و یک روز دیدم که روی پل سایه انداختهاند و یک روز دیدم که دیگر روی پل آفتاب ننشسته است و یک روز دیدم که دیگر روی پل خوشحال نیستم. و آنوقت یکروز روی پل فهمیدم که آنها چهقدر سنگیناند و آن احساسها را یک روز از روی پل دانه دانه به پایین پرت کردم و آنها، آنها بعضیهاشان شکستند و خرد شدند، بعضیشان زیر ماشین رفتند و له شدند و بعضیشان افتادند روی وانت و رفتند و احساسهای عشقی همهشان چتر نجات داشتند و سالم فرود آمدند، تاکسی گرفتند و به میدان هفت تیر رفتند.
و من آنها را از خودم میکندم و جدا میکردم و بدون هیچ حس خاصی آنها را پرت میکردم و متوجه نمیشدم که هی وزنم کمتر میشود و هی سبکتر میشوم و هی سبکتر میشوم و در آخر نفهمیدم اصلن، که وقتی آخرین احساس را جدا کردم و آنرا به پایین پرت کردم یکدفعه دیدم که انگار قدم بلند شدهاست و در آن لحظه بسیار ترسیدم، چون ارتفاعم از نردههای اطراف پل خیلی بالاتر رفته بود. و آنوقت زیر پایم را دیدم و دیدم که زیر پایم خالیست و آنوقت فهمیدم آنقدر بیوزن شدهام که روی هوا ایستاده بودم و همه من را یکجوری نگاه میکردند که البته زیاد هم مهم نبود. یعنی اصلن مهم نبود. مردم همیشه آدم را یکجوری نگاه میکنند ولی من خوشحال بودم و سبک بودم و آنوقت راه رفتم همانطور روی هوا راه رفتم و آنوقت همانطور روی هوا از پلههای پل پایین رفتم و تاکسی گرفتم و رفتم. و مدتهای زیادی، روزهای زیادی اینگونه روی پل میرفتم و روی هوا و سبک بودم و خوشحال، اما آفتاب هنوز روی پل نبود با اینحال من خوشحال بودم که احساسهای اضافه را بیخود حمل نمیکنم با خودم و میرفتم و میآمدم و روزها میگذشت و همهچیز خوب بود و آدمها من را یکجوری نگاه میکردند مثل همیشه.
و یکروز صبح که بیدار شدم و لباسهایم را پوشیدم و کفشهایم را پوشیدم و با همهی آهنگهایم از در بیرون رفتیم و تندتند راه رفتم مثل هرروز، تا رسیدم به پل و آنوقت وقتی داشتم از پلههایش بالا میرفتم، احساس اصطکاک را در کف کفشهایم حس کردم و آنوقت دیدم که پاهایم روی زمینند و وقتی به بالای پل رسیدم، دیدم که روزهای گذشته آنقدر ارتفاعشان زیاد شده که سقوط کردهاند و آنوقت دیدم که آفتاب با آن عینک آفتابی گرد بزرگش روی پل نشسته و گیتار میزند. و من رفتم و از کنار آفتاب رد شدم و از پلههای پل دویدم مثل قبلنها و تند دویدم و از آدمهای دیگر جلو زدم مثل قبلنها و تاکسی گرفتم و یادم نبود که آنروز تو را میبینم.
Saturday, February 20, 2010
چهارشنبه 28 بهمن 1388
شب. خیابان. هنوز ماه بهمن است. من.
نورهای زرد کمرنگ بر گیاهها، درختها، پسرها، پسرها، و گاهی دخترها،
راهرویی که هرروز میسایندش کف جوانترین کفشها، پیر نمیشود انگار اما...
دوست دارم چراغانی زشت درختان شب را.
.
-خوشحالم که بهدنیا اومدی. هرگز الکی بهدنیا نمیان آدما.
.
نگاه میکنم از پنجره. چراغ قرمز، قرمز است. دختر سرش را به عقب تکیه داده. روی بینیاش پارچههای سفید.
سکوت.
باد. بوی سفر. صورتم میخورد به باد. یکجوری است. آشنا. آشنا است هوای بهمن با. صورتم.
یکجوری است.
-آی وانت اِ تریپ از سون از پاسیبل.
- بادگیرمو تو مترو درآوردم... یه حشرهی یکسانتی آزاد شد رفت.
.
حالا من بزرگ شدم.
این راه من را خوب میشناسد.
منهم. با تمام تاکسیهای زرد و سبزش.
یکچیزی سر جایش نیست.
یکچیزی، انگار که نیست.
یادت هست؟ آنجا بود که قدم میزدیم. شب بود. برف میآمد.
یادت هست؟ آنجا بود که قدم میزدید. قدم زدید. شب بود.
اتوبوس من را برد. و شما رفتید.
.
ساعت هفت و نیم است. آنوقتها هفت و نیم خیلی دیر بود.
یادت هست؟
شما من را نمیشناختید.
نمیشناسید.
نمیشناسند.
آنها من را نمیشناسند.
یادت هست؟
آنوقتها که ده سانتیمتر بالاتر از سطح زمین راه میرفتم. یادت هست؟
یادت هست؟ آنوقتها همه همسن بودیم و همقد.
حالا همه بزرگ شدیم و حالا همهچیز یکجور دیگری است.
یادت هست که همیشه یکچیزی سر جایش نبود؟
.
تاکسیها خسته میشوند از صدای خیابان.
آی آدمها! به خانههایتان بروید. خیابانها خستهاند. آنها هم یک هفته تعطیلی میخاهند.
.
دلم سفر میخاهد. باد بوی سفر میدهد.
یادت هست آن سفرها را؟
هنوز ماه بهمن است. آخرهایش.
امشب تو بهدنیا آمدی و من خوشحالم.
حالا دیگر همهچیز تمام شد.
ما اتاق زیرشیروانی را ترک کردیم. ما ترک میکنیم. آنها ترک میکنند. آنجا ترک میشود. ما بزرگ میشویم. گاهی تنها بزرگ میشویم.
ما گاهی خوشحال میشویم و همه میبینند.
گاهی غمگین میشویم.
ما آنجا را ترک کردیم. و رفتیم.
آنجا را، با همهی نورهای زرد خوبش. با همهی نورهای خالی گرمش. با همهی زمینهای آشنایش.
ما آنجا را با همهی سکوت تسکیندهندهاش.
خیابان به ما حمله میکند.
خیابان. نور درختها.
نور درختها را دوست دارم.
آنها زشتند.
من دوست دارم.
شب. خیابان. تاکسی.
دختر پشت پنجره است.
روی بینیاش را پوشانده. من.
باد به صورتم میخورد. بوی سفر میدهد.
.
همیشه جای یکچیزی خالیست.
.
خیابانها خستهاند.
به خانههایتان بروید.
.
.
.